X
تبلیغات
رایتل
سووشون

در ایام عید خوندن کتاب سووشون رو شروع کردم و امروز تمومش کردم. اگه بگم توی این مدت با این کتاب در باغ زری و یوسف (شخصیت‌ های اصلی داستان) در شیراز و در آن شرایط اجتماعی، سیاسی زندگی کردم، غلو نکردم. توی فضایی که برای رسیدن به آزادی بی‌ شباهت به اوضاع الان ایران نیست.


بخش‌ های زیادی از این کتاب من رو تکون داد. عشق زری، آزادی‌ خواهی یوسف، جاه‌ طلبی خان کاکا، بزرگ‌ شدن خسرو، بدجنسی عزت‌الدوله  و .... اما قول دکتر عبدالله‌ خان چیز دیگه‌ ای است: «در این دنیا، همه چیز دست خود آدم است، حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس. آدمیزاد می‌ تواند اگر بخواهد کوه‌ ها را جابجا کند. می‌ تواند آب‌ ها را بخشکاند. می‌ تواند چرخ و فلک را به هم بریزد. آدمیزاد حکایتی است. می‌ تواند همه جور حکایتی باشد. حکایت شیرین، حکایت تلخ، حکایت زشت ... و حکایت پهلوانی ...

بدن آدمیزاد شکننده است اما هیچ نیرویی در این دنیا، به قدرت نیروی روحی او نمی‌ رسد، به شرطی که اراده و وقوف داشته باشد.»


یه چیز دیگه که به نظر من توی این کتاب خیلی زیبا بیان شده بود، تصمیم سخت انتخاب بین ایستادگی در برابر زور و به دست آوردن آزادی در مقابل از دست دادن عزیزان و دلبستگی‌ هاست که در این کتاب مسیری بسیار ملموس و پر احساس داره. 

«گریه نکن خواهرم. در خانه‌ ات درختی خواهد رویید و درخت‌ هایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت...

 و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌ آمدی سحر را ندیدی؟!»


در کنار این همه زیبایی محتوایی کتاب، واژگان و لغات محلی و بومی شیراز وجود داره که به نظر من زیبایی اون رو چند برابر کرده. البته شاید برای من که با لغات آشنا هستم و بزرگ شدم زیباتر به نظر می‌رسه. طعم خوب رنگینک، بخورک و بنه، صدای جر کردن جی‌ جی باجی‌ ها و شافتوک پسر بچه‌ ها، دیدن پیرسوک‌ های زیبا و بوی یخنی مرغ از خانه همسایه ...

همچنین رسم و رسوم بومی خیلی زیبا و با جزیئات در این کتاب بیان شده. رسم روز سووشون، درخت گیسو، عرق‌ گیری گل‌ های سرخ و نسترن، پذیرایی از مهمان، و ...


یکی دیگه از مهارت های سیمین دانشور که بسیار در این کتاب به چشم می‌ آید، توصیف دقیق و همه جانبه ماجراها، محل‌ ها و صورت‌ هاست. به‌طوری که خیلی راحت‌ می‌ تونی همه چیز رو پیش چشمت مجسم کنی و با متن کتاب توی اون محیط راه بری:

«در یک قدح چینی گل مرغی برایشان افشره لیمو ترش آوردند. یک قاشق چینی گل مرغی هم با همان نقش قدح، در قدح بود.»

«حمید خان با سلام و صلوات، چاق و شنگول وارد شد. کفشش را روی پله‌های تخت از پا درآورد و با جوراب روی تخت راه رفت. دست انداخت گردن خاله جان و حالا ماچ نکن کی بکن»

 

به هر حال خوندن این اثر جاودانه رو بهتون توصیه می کنم

رزیتا